|
باز امشب بی نوایم مادرم
بعضی وقتا، دلم که میگیره، دلتنگ که میشم، هوس میکنم برم مشهد، برم حرم آقا، بشینم اونجا، تک و تنها، حرفامو بزنم، خودمو خالی کنم، "نگفتنی"ها رو به آقا بگم... بعضی وقتا، که توی زندگی کم میارم، از یه چیزی ناراحت میشم، از یه چیزی شاکی میشم، هوس میکنم برم مشهد، پابوس امام رضا، غُر بزنم، شکوه کنم و "درد دل" مو به آقا بگم... بعضی وقتا، نذر که میکنم، میگم "خدایا، اینجوری بشه، میرم مشهد، میره پابوس غریب الغربا، اگه مصلحت میدونی که این درسته و باید بشه، دعامو اجابت کن، منم میرم حرم ثامن الحجج، خوب حرفامو به آقا میگم..." بعضی وقتا، وقتی تصویر حرم امام رضا رو می بینم، وقتی مشهد رو نشون میده تلویزیون و حرم امام رضا، ناخودآگاه دلم پر میکشه؛ خدا خدا میکنم آقا منو هم بطلبه تا برم حرمش، باهاش راز و نیاز کنم... بعضی وقتا، مشکلی که پیش میاد، وقتی سختی کار و زندگی میرسه، با خودم میگم "فرصت بشه، میرم مشهد، میرم حرم آقا، همه حرفامو باهاش میزنم، قسمش میدم به جواد، به فاطمه... حاجتمو ازش میگیرم..." اما... امروز که دارم میرم مشهد، یه حس دیگه ای دارم، یه حال و هوای دیگه... دارم میرم پابوس امام رضا؛ میخوام باهاش درد دل کنم تا بهم کمک کنه؛ حال آدمایی رو دارم که میخوان یه تصمیم مهم بگیرن، که میخوان یه کار بزرگ انجام بدن، که درسته که "توکل" کردن به خدا، اما بازم یکی رو میخوان که "نگفتنی" ها رو بهش بگن و ازش "جواب" بگیرن؛ که باهاش "حرف" بزنن و ازش "راهنمایی" بگیرن... این "مشهد رفتن" م با همیشه متفاوته، قراره تصمیم بگیرم، قراره تعیین تکلیف کنم؛ پارسال، همین روزا که رفتم مشهد، یه قراری داشتم با آقا، قرار بود راهشو بهم نشون بده، قرار شد منتظر "نشانی" بمونم... قرار شد بهم کمک کنه؛ قرارمون این بود... امروز که دارم میرم مشهد، میخوام راحت، بی پرده، صادقانه، همه حرفامو بزنم و ازش کمک بخوام... "اطمینان" دارم به حرفام گوش میکنه، "ایمان" دارم راهشو بهم نشون میده، "یقین" دارم کمکم میکنه... "یقین" دارم... امسال، امروز، این "مشهد رفتن" م با همیشه متفاوته... . * اگه خدا بخواد و توفیق حضور حاصل بشه، فردا توی حرم رضوی، دعاگوی جمیع دوستان و عزیزان خواهم بود، انشاءالله... . اگه کسی التماس دعا داره اگه کسی حاجتی داره اگه کسی مریض داره اگه کسی دعایی یا درخواستی داره اگه حرفی داره که میخواد به امام رضا بگه ، خوب خودش به امام رضا بگه ! هر جا باشین امام رضا میفهمه . . مگه نه !
ساعت هاست دارم فکر می کنم به تو ... خودت می دونی کی هستی ، اما من نمی دونم ! نمی دونم چطوری باید به تو فکر کرد ... من از تو هیچی نمی دونم تویی که نمی دونم اسمت چی باشه بهتره ... من " آسمونی " صدات کردم ، تو زمینی شدی ، زمینی باهات حرف زدم اما دیدم فاصله من با تو از زمین تا آسمونه ... تویی که اومدی تا یه خط قرمز رو همه " نمی دونم" های من بکشی اما نمی دونی که به همه " می دونم" هام هم " نون " دادی ... اومدی تا آینه ام بشی اما نمی دونستی من آینه نمی خوام ، آینه من جیوه نداره ! جیوه هاشو با ناخن هام پاک می کنم . نمی خوام آینه منو نشون بده من از همه آینه ها می ترسم اما آینه تو "جیوه " داره و من محکوم به فرارم ... تو اومدی تا دنیای واقعی رو نشونم بدی با همه تیرگی هاش، اما من نمی خوام ببینم چشمای من طاقت دیدن ندارن چرا می خوای منو وادار کنی تا سیاهتراز اینی که هست ببینم ... تو اومدی به جنگ رویاهای من . همه اونهایی که تو میگی تباهه و من میدونم محاله ! همه اونایی که بهونه من برای فردا ست تو مگه رویا نداری معنا ... چطوری دل مهربونت راضی می شه با رویاهای من نامهربونی کنی . من همین رو دارم تو بگو من دیوونه ام و هیچی نمی دونم ... من میخوام خواب بمونم من بیداریو نمی خوام . دلم طاقت نداره . اینو می دونی اما نمی دونم چرا می خوای منو بیدار کنی ، بیدارم کنی که ؟ چی می خوای تو بیداری بهم بدی ، چی هست که بدی؟؟؟ معنا بذار بمونم و بذار بمونه ، آخه وقت سفر نزدیکه ، خیلی نزدیک ... با همه امیدم، نا امیدم پس تو هم صبر داشته باش وقت به سوگ نشستن نزدیکه به سوگ نشستن اون از من ، به سوگ نشستن من از عشق و به سوگ نشستن تو از من . چی بگم چشم در چشمانت .. تو را مینگرم ... دستانم ناتوان و زبانم قاصر برای تو می نویسم ... امشب ، من و تو ... کاش کمی و فقط کمی کوچیکتر بودم تا طلب کردن دامن و آغوشت شرمی نداشتم ... کاش اونقدر کوچیک بودم که صدای لالاییت خوشترین صدای زندگیم میشد . کاش چشمامو می بستم و روبروت قصه همه این سالها رو برات می خوندم و تو از سالهای شیرین بعد برام قصه بخونی . الهی ....
سوال می شود که می توانم فراموشت کنم؟ می توانم تو را نبینم ؟ می توانم تو را از یاد ببرم ؟ می توانم بی تو . به راهم ادامه دهم ؟ و به فرض توانستن : گاهی هم سوال را بر می گردانم و از آن طرف می پرسم . با این تفاوت که دیگر سوال از توانستن نیست . سوال از خواستن و انجام دادن است . ردی از من هست در خاطره هایت . تا بگویی میخواهی حضورم را پاک کنی ؟ با اینکه فکر می کنم جواب سوال خودم را می دانم . باز دچار تردید می شوم . چه برسد به جواب سوال تو. می دانم که نه می توانم و نه می خواهم تو را فراموش کنم . .... . وانمود کردم که آسمان خاکستری را خیلی دوست دارم . در حالی که آسمان آبی را ترجیح می دهم . وقتی راه می رفتم . وانمود می کردم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم . فقط برای اینکه خودم را به نشنیدن بزنم . وانمود کردم خوابیدم . نمی دانم چرا ! اما وانمود می کردم زشت . زیباست ... بدی خوب است ... ساده بودن خوب نیست . آن قدر وانمود کردم که دیگر به سختی خودم را می شناسم ! حتی نمی دانم الان زنده هستم یا وانمود می کنم زنده ام ؟!
نگاه کورو کرم را توخوب می فهمی ودعای هر سحرم را تو خوب می فهمی به پای چشم تو هرروز گریه خواهم کرد هوای چشم ترم را تو خوب می فهمی در این دیار غریبی که سنگ می بارد شکست بال وپرم را تو خوب می فهمی دوباره پر زده ام روی صحن چشمانت کبوتران حرم را تو خوب می فهمی مگو از عمق نیستان صدا نمی آید نوای مختصرم را تو خوب می فهمی به شهر عشق تو هرگز نمی رسم اما خوشم که شورو شرم را تو خوب می فهمی.
سحر نوشت: سلام دوستای خوبم شرمنده چند وقتی سفر بودم و نتونستم بهتون سر بزنم اما مرسی که به من سر زدید خیلی با معرفتین. واسم دعا کنید تو تنگنام.........
در این دنیا باز غمگینم،باز سرگردان،باز من تنهایم
از خودم می پرسم به که باید دل بست؟؟ گریه ام می گیرد
ادامه دادن این راه از این به بعد خیلی خیلی سخت میشه ... یکی مطمئن و یکی نامطمئن ... کاش میتونستم به زندگی مثل یه بازی نگاه کنم ...
باور كردم كه من خود را در لحظه هاي تنهايي به اميد دوست داشتن تو تسكين تو خوب ميدانستي كه بهانه نفسهايم براي ادامه راه بودي، مهم نيست؟؟؟!!! و ديگر بقاي اين عمر برايم مهم نيست..................
داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر
کسی رسیده. وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و
ديدم
خوش به حال اون دخترکی که با ذوق بوسه ای بر گونه ی باباش میزنه و بهش میگه :
|
About![]()
امدم تا خودم باشم بدونه نقاب
Home
|