تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> شیرازی

شیرازی

سحر

باز امشب بی نوایم مادرم
بیصدای بی صدایم مادرم
دل غمین تنهاوبی شوروشعف
باز امشب بی خدایم مادرم
تارک دین گشتم وبی همصدا
خوش بخوان امشب برایم مادرم
مادرم قلبت ندای زندگیست
بی حضورت بی ندایم مادرم
هم نشین دل شدم از بهر تو
که تویی تک آشنایم مادرم
مادرم قلب منی بی تو مباد
که کسی بیند به جایم مادرم... ...

Mothers Day Greeting Cards 05 عکس کارت پستال روز مادر

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت11:16توسط سحر | |

 

بعضی وقتا، دلم که میگیره، دلتنگ که میشم، هوس میکنم برم مشهد، برم حرم آقا، بشینم اونجا، تک و تنها، حرفامو بزنم، خودمو خالی کنم، "نگفتنی"ها رو به آقا بگم...

بعضی وقتا، که توی زندگی کم میارم، از یه چیزی ناراحت میشم، از یه چیزی شاکی میشم، هوس میکنم برم مشهد، پابوس امام رضا، غُر بزنم، شکوه کنم و "درد دل" مو به آقا بگم...

بعضی وقتا، نذر که میکنم، میگم "خدایا، اینجوری بشه، میرم مشهد، میره پابوس غریب الغربا، اگه مصلحت میدونی که این درسته و باید بشه، دعامو اجابت کن، منم میرم حرم ثامن الحجج، خوب حرفامو به آقا میگم..."

بعضی وقتا، وقتی تصویر حرم امام رضا رو می بینم، وقتی مشهد رو نشون میده تلویزیون و حرم امام رضا، ناخودآگاه دلم پر میکشه؛ خدا خدا میکنم آقا منو هم بطلبه تا برم حرمش، باهاش راز و نیاز کنم...

بعضی وقتا، مشکلی که پیش میاد، وقتی سختی کار و زندگی میرسه، با خودم میگم "فرصت بشه، میرم مشهد، میرم حرم آقا، همه حرفامو باهاش میزنم، قسمش میدم به جواد، به فاطمه... حاجتمو ازش میگیرم..."

اما...

امروز که دارم میرم مشهد، یه حس دیگه ای دارم، یه حال و هوای دیگه... دارم میرم پابوس امام رضا؛ میخوام باهاش درد دل کنم تا بهم کمک کنه؛ حال آدمایی رو دارم که میخوان یه تصمیم مهم بگیرن، که میخوان یه کار بزرگ انجام بدن، که درسته که "توکل" کردن به خدا، اما بازم یکی رو میخوان که "نگفتنی" ها رو بهش بگن و ازش "جواب" بگیرن؛ که باهاش "حرف" بزنن و ازش "راهنمایی" بگیرن... این "مشهد رفتن" م با همیشه متفاوته، قراره تصمیم بگیرم، قراره تعیین تکلیف کنم؛ پارسال، همین روزا که رفتم مشهد، یه قراری داشتم با آقا، قرار بود راهشو بهم نشون بده، قرار شد منتظر "نشانی" بمونم... قرار شد بهم کمک کنه؛ قرارمون این بود... امروز که دارم میرم مشهد، میخوام راحت، بی پرده، صادقانه، همه حرفامو بزنم و ازش کمک بخوام... "اطمینان" دارم به حرفام گوش میکنه، "ایمان" دارم راهشو بهم نشون میده، "یقین" دارم کمکم میکنه... "یقین" دارم...

امسال، امروز، این "مشهد رفتن" م با همیشه متفاوته... .

 

 

* اگه خدا بخواد و توفیق حضور حاصل بشه، فردا توی حرم رضوی، دعاگوی جمیع دوستان و عزیزان خواهم بود، انشاءالله... .


اگه کسی التماس دعا داره


اگه کسی حاجتی داره


اگه کسی مریض داره


اگه کسی دعایی یا درخواستی داره


اگه حرفی داره که میخواد به امام رضا بگه ،


خوب خودش به امام رضا بگه !


هر جا باشین امام رضا میفهمه


.


.


مگه نه !


دارم میرم ....

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت9:45توسط سحر | |

دیگه وقت خداحافظیه

                                                                                              
خواستم هرکاری انجام بدم یه چیزی مانع شد

این وبلاگ واسه تو بود

هرجا هستی پاینده باشی

خوشبختی و سلامتیت آرزومه
واسه همیشه خداحافظ


سحر نوشت:خیلی اروم تمام شدم.خداحافظ

+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت19:26توسط سحر | |

ساعت هاست دارم فکر می کنم  به تو ...

خودت می دونی کی هستی ، اما  من نمی دونم !  نمی دونم چطوری باید به تو فکر کرد ...

من از تو هیچی نمی دونم  تویی که نمی دونم اسمت چی باشه بهتره  ...

من " آسمونی " صدات کردم ، تو زمینی شدی ، زمینی باهات حرف زدم اما دیدم فاصله من با تو از زمین تا آسمونه ...

تویی که اومدی تا یه خط قرمز رو همه " نمی دونم" های من بکشی

اما نمی دونی که به همه " می دونم" هام هم " نون " دادی  ...

اومدی تا آینه ام بشی اما نمی دونستی من آینه نمی خوام ، آینه من  جیوه  نداره !

جیوه هاشو با  ناخن هام پاک می کنم . نمی خوام آینه منو نشون بده  من از همه آینه ها می ترسم  اما آینه تو "جیوه " داره و من محکوم به فرارم ...

تو اومدی تا دنیای واقعی رو نشونم بدی با همه تیرگی هاش، اما من نمی خوام ببینم 

چشمای من طاقت دیدن ندارن چرا می خوای منو وادار کنی تا سیاهتراز اینی که هست ببینم ...

تو اومدی به جنگ رویاهای من .

همه اونهایی که تو میگی تباهه و من میدونم محاله ! همه اونایی که بهونه من برای  فردا ست 

تو مگه رویا نداری معنا ...

چطوری دل مهربونت راضی می شه با رویاهای من نامهربونی کنی . من همین رو دارم  تو بگو من دیوونه ام و هیچی نمی دونم ...

من میخوام  خواب بمونم  من بیداریو نمی خوام . دلم طاقت نداره . اینو می دونی اما نمی دونم چرا می خوای منو بیدار کنی ،  بیدارم کنی که ؟

چی می خوای تو بیداری بهم بدی ، چی هست که بدی؟؟؟

معنا  بذار بمونم و بذار بمونه ، آخه وقت سفر نزدیکه ، خیلی نزدیک ... 

با همه امیدم، نا امیدم  پس تو هم صبر داشته باش  وقت به سوگ نشستن نزدیکه

به سوگ نشستن اون از من ، به سوگ نشستن من از عشق و

به سوگ نشستن تو از من .

 

چی بگم

 

چشم در چشمانت ..  تو را مینگرم ... دستانم ناتوان و زبانم قاصر برای تو می نویسم ...

امشب ، من و تو  ...

کاش کمی و فقط کمی  کوچیکتر بودم تا طلب کردن دامن و آغوشت شرمی نداشتم ...

کاش اونقدر کوچیک بودم که صدای لالاییت خوشترین صدای زندگیم میشد .

کاش چشمامو می بستم و روبروت قصه همه این سالها رو برات می خوندم  و تو از سالهای شیرین بعد برام قصه بخونی  .

الهی ....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت18:18توسط سحر | |

گاهی سوال می شود برایم.

سوال می شود که می توانم فراموشت کنم؟

می توانم تو را نبینم ؟ می توانم تو را از یاد ببرم ؟

می توانم حضورت را . از خاطره هایم . از زندگیم پاک کنم ؟

می توانم بی تو . به راهم ادامه دهم ؟

و به فرض توانستن :

اصلا می خواهم این کار را بکنم ؟

گاهی هم سوال را بر می گردانم و از آن طرف می پرسم . با این تفاوت که دیگر سوال از

توانستن نیست . سوال از خواستن و انجام دادن است .

این سوالم می شود که . تو فراموشم می کنی ؟ اصلا من حضوری دارم پیش تو ؟

ردی از من هست در خاطره هایت . تا بگویی میخواهی حضورم را پاک کنی ؟

با اینکه فکر می کنم جواب سوال خودم را می دانم . باز دچار تردید می شوم . چه برسد به

جواب سوال تو.

می دانم که نه می توانم و نه می خواهم تو را فراموش کنم . .... .



خسته ام

خسته از تمام صبحهایی که

انتظارم را نمی کشند.

از تمام کوچه هایی که

در طول تنهایی ام . دراز کشیده اند .

و از خس خس لحظه هایی که

به آخر نمی رسند .


چندی بود تمرین می کردم که چطور می شه وانمود کرد !

وانمود کردم که آسمان خاکستری را خیلی دوست دارم . در حالی که آسمان آبی را ترجیح

می دهم .

وانمود کردم که گل رز زیبا نیست ! در حالی که دروغ می گفتم .
وانمود کردم راستگو ترین آدم دنیا هستم .

وقتی راه می رفتم . وانمود می کردم خوشبخت ترین آدم دنیا هستم .

فقط برای اینکه خودم را به نشنیدن بزنم . وانمود کردم خوابیدم .

نمی دانم چرا ! اما وانمود می کردم زشت . زیباست ... بدی خوب است ... ساده بودن خوب

نیست .

بی مفهوم حرف زدن . قشنگ تر است .

آن قدر وانمود کردم که دیگر به سختی خودم را می شناسم !

حتی نمی دانم الان زنده هستم یا وانمود می کنم زنده ام ؟!

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت11:26توسط سحر | |

نگاه کورو کرم را توخوب می فهمی

ودعای هر سحرم را تو خوب می فهمی

به پای چشم تو هرروز گریه خواهم کرد

هوای چشم ترم را تو خوب می فهمی

در این دیار غریبی که سنگ می بارد

شکست بال وپرم را تو خوب می فهمی

دوباره پر زده ام روی صحن چشمانت

کبوتران حرم را تو خوب می فهمی

مگو از عمق نیستان صدا نمی آید

نوای مختصرم را تو خوب می فهمی

به شهر عشق تو هرگز نمی رسم اما

خوشم که شورو شرم را تو خوب می فهمی.

 

 

 

سحر نوشت:

سلام دوستای خوبم شرمنده چند وقتی سفر بودم و نتونستم بهتون سر بزنم اما مرسی که به من سر زدید خیلی با معرفتین.

واسم دعا کنید تو تنگنام.........

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت21:59توسط سحر | |

در این دنیا باز غمگینم،باز سرگردان،باز من تنهایم

از خودم می پرسم به که باید دل بست؟؟

 به که باید پیوست؟؟

  به امینی که امانت دار است؟

   به دیاری که پر از دیوار است؟

   یه به افسانه دوست؟                       

   گریه ام می گیرد

        


سحر نوشت:              

ادامه دادن این راه از این به بعد خیلی خیلی سخت میشه ...


یکی مطمئن و یکی نامطمئن ...

کاش میتونستم به زندگی مثل یه بازی نگاه کنم ...


   

                             

+نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت2:15توسط سحر | |


در غروب غم انگيز خاطراتم ،تنها به تو فكر ميكنم ،
به تويي كه عاشقانه دوستت ميدارم و تو هرگز باورم نكردي؟
به تو فكر ميكنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به تويي كه سوزش زخمي كه بر تنم بر جا نهادي را لحظه لحظه در تار تار
وجودم احساس ميكنم وچون كودكان مظلوم اشكهايم را پنهاني در خود فرو ميريزم وتنها يك اميد دارم، كه اين آخرين زخم زندگيم باشد ، آخرين .......
چقدر عبور از انسانها آسان است و من باور كردم عبور تو از خود را !!

باور كردم كه من خود را در لحظه هاي تنهايي به اميد دوست داشتن تو تسكين
ميدادم اما!؟
اما تو هرگز مرا دوست نميداشتي.....
ميگريم از اين زندگي دردناك و اشك چه يار باوفائيست ،كه مرا در تمام زندگيم
ودر اين دقايق سخت همراهي كرد و همپاي من آمد.

تو خوب ميدانستي كه بهانه نفسهايم براي ادامه راه بودي،
و خوبتر ميدانستي كه كلامت آرامش اين جان خسته ام است.

مهم نيست؟؟؟!!!
جمله ايي كه تو به من آموختي و معني اش را خوب فهميدم.
شايد در لغت به معني بي ارزش بودن باشد اما در كلام تو معني اش معكوس
است . من به معني واقعي اش ميگويم:
مهم نيست ،كه زندگيم را واگذار كردم.
مهم نيست ،كه لحظه لحظه زندگيم به نااميدي ميگذرد.

و ديگر بقاي اين عمر برايم مهم نيست..................
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com


                        اين يك گلايه نيست دوست!اين يك سكوت مبهم است
                        هرگز نفهميدي چرا؟؟؟؟؟!!!!!!!دلگيرم از اين زندگي؟؟!!

+نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1390ساعت1:49توسط سحر | |

داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند. دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.
دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند. ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود . تا اینکه یک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود. سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه ..

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود. و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد. اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید :.

 

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم

شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم



اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت

كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم





كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب

ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم





مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم

چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم





چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم

چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم





بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم

ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم





نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل

ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم





جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي

چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم





به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون

گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم





وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم

ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

عکسهای احساسی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت11:17توسط سحر | |


 

خوش به حال اون دخترکی که با ذوق بوسه ای بر گونه ی باباش میزنه و بهش میگه :



بابایی روزت مبارک

روزپدر برهمه پدران عزیز و داداشم مبارک باد





و یه تبریک ویژه به عزیزتر از جانم


آرزویم این است




آرزويم اين است ؛ نتراوداشک از چشمان تو هرگز

مگر از شوق زياد


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز ؛



وقتی که نیستی



وقتي که نيستي عبور قرن ها را احساس ميکنم




دلم براي تمام کوه هاي نهان دنيا ميسوزد




و هر لحظه دلم تو را فرياد مي کند




وقتي که نيستي هيچ کس نيست




و من تنها و دلگير منتظر پايان دنيا هستم و مينشينم



This image has been resized. Click this bar to view the full image. The original image is sized 764x508 and weights 257KB.



اي كــاش آهنگ محبت بودم و بــرايت آهنگ عشق را مي سـرودم.


اي كاش قطره ي اشك بودم و از چشمهايت جاري مي گشتم.


ولي افسوس كه نه آهنگ هستم ونه اشك چشمان پر مهرت.


ولي هرچه هستم تا آخـرين قطره خـوني كــه در رگ دارم


 
دوستت دارم

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت12:19توسط سحر | |